مبینا

وبلاگ قرآنی

بهشت شداد ( داستان قرآنی )

عرق از سر و رويش مي باريد! تشنگي طاقتش را به انتها رسانده بود. اما از گمشده اش خبري نبود. مرد ساربان دست هايش را سايه بان چشم هايش كرد و به دوردست ها خيره شد. در اطرافش سفره ي گسترده ي بزرگي از بيابان بود! مرد زيرلب زمزمه كرد: پس اين شتر من به كجا گريخته است؟! حسابي خسته و كوفته شده بود، اما هنوز اميد داشت و با تمام وجود بيابان را مي كاويد و پيش مي رفت ناگهان چشمش به ديوارهاي بلندي افتاد. ديوارهايي كه نشانه ي وجود يك شهر را در آن سو با خود داشت. مرد خسته با خودش گفت: بهتر است به داخل شهر بروم تا ببينم كسي شتر مرا نديده است، و به دنبال اين فكر، با قدم هايي استوار به طرف دروازه ي شهر پيش رفت

ساختمان هاي چند طبقه، درخت هاي سرسبز و پرميوه، جوي ها و نهرهاي پرآب، ستون هاي عظيم سنگي، درها و پنجره هاي گران قيمت و جواهر نشان، و زيور آلاتي كه درها و ديوارها را پوشانده بود، شگفتي مرد ساربان را چند برابر كرد! براي لحظه اي فكر كرد همه ي اين ها را در خواب مي بيند! اما نه او بيدار بود، و در باغ شداد قدم مي زد. مرد ساربان، مقداري از سنگ هاي قيمتي و طلا و جواهرات آن قصر زيبا را برداشت و از آن خارج شد. او بعدها ماجراي آن باغ بزرگ و آن كاخ عظيم را از زبان يكي از آگاهان، چنين شنيد:

در زمان هاي بسيار قديم، در اين سرزمين پادشاهي حكمران بود كه دو پسر داشت. نام آن دو «شديد» و «شداد» بود. وقتي پادشاه چشم از جهان فرو بست، فرزندان به جاي وي بر تخت سلطنت نشستند سال ها گذشت تا اين كه «شديد» هم از دنيا رفت.

حالا ديگر شداد تنها پادشاه يك كشور پهناور بود. او سال هاي بسياري زنده بود و در تمام اين مدت، حاكم سرزمين خود بود. او مردي ستمگر، خودخواه، مغرور و نادان بود. شرارت و فساد و بدي همه وجودش را فرا گرفته، و قدرت طلبي، او را سركش و طغيانگر ساخته بود. شداد نقشه ي مبارزه با خداوند را در سر داشت! او كه وصف بهشت را زياد شنيده بود، تصميم گرفت بهشتي براي خودش بسازد و به اين ترتيب با خدا مقابله كند. به همين جهت يك روز اطرافيانش را جمع كرد و به آن ها گفت:

- خوب گوش كنيد ببينيد چه مي گويم! هر چه زودتر بيابان بزرگي را پيدا كنيد و در آن يك شهر زيبا و بزرگ از طلا و نقره و سنگهاي قسمتي بسازيد.

اطرافيان شداد تعظيم كرده و گفتند: اطاعت مي شود قربان. اما... اما اين همه طلا و جواهر از كجا بياوريم؟

شداد نگاه تندي به آنها كرد و گفت:

- مگر من پادشاه همه ي اين سرزمين پهناور نيستم؟ بي درنگ گروهي را بفرستيد تا آن چه را كه لازم است از معادن گوناگون بيرون بياورند. همين طور هر چه طلا و جواهر در دست مردم ديديد، از آن ها بگيريد و همه را صرف اين كار بزرگ كنيد!

مأموران شداد از آن به بعد دست به كار شدند. آن ها از هر جا و به هر وسيله كه مي‌توانستند سنگ هاي قيمتي، طلا، جواهرات را فراهم آوردند. سال هاي زيادي كار و تلاش كردند، تا اين كه شهر بزرگ شداد ساخته و پرداخته شد. دور تا دور شهر را ديوار بلندي كشيدند و از بهترين چوب هاي موجود براي آن ، دو در بزرگ تهيه و نصب كردند. اين درها را با دانه‌هاي قيمتي مثل ياقوت آراسته بودند. در اين شهر، كاخ هاي بزرگ و سر به فلك كشيده‌اي به چشم مي خورد كه همه ي پايه هاي ساختمان هايش را از سنگ هاي گران بهايي مانند زبرجد و ياقوت ساخته بودند. در داخل اتاق ها فرش هاي زيبا و با ارزشي پهن كرده بودند. هر ساختمان در كنار يك خيابان تميز و سرسبز و پر از درخت هاي ميوه قرار داشت. در همه جا بوي خوش گلاب و مشك و زعفران پيچيده بود.

ديدني ها و زيبايي  هاي شهر، به راستي چنان بود كه هر بيننده اي را به شگفتي وا مي داشت. هيچ كس تا آن روز در هيچ جاي دنيا چنان شهر سرسبز و زيبايي نديده بود!

حالا ديگر همه چيز آماده شده و وقت آن رسيده بود كه شداد را خبر كنند، تا بيايد و از بهشت خودش ديدن كند.

شداد و لشكريانش چندين روز بار سفر مي بستند تا به سوي آن شهر كه نامش باغ يا بهشت ارم بود به راه افتادند. آن ها رفتند و رفتند تا به جايي رسيدند كه اگر يك روز و يك شب ديگر را مي پيمودند، به آن شهر مي رسيدند شداد از شادي در پوست خود نمي‌گنجيد. و با غرور خاصي پيش مي رفت. او فكر مي كرد كه بهشتي مانند بهشت خدا در زمين ساخته است كاروان شداد و همراهان هم چنان با شتاب به سوي شهر زيباي ارم پيش مي رفت، كه ناگهان نشانه هايي از عذاب خداوند پديدار شد و اندكي بعد، همه ي لشكريان شداد، همراه با خود او، به هلاكت رسيدند، و پيش از آن كه بتوانند بهشت خودساخته را تماشا كنند، سزاي تجاوزگري و گستاخي خودشان را ديدند!

قرآن كريم درباره ي  باغ شداد چنين مي گويد:

آيا نديدي كه پروردگارت با قوم عاد چه كرد؟

و نيز به اهل شهر و باغ ارم كه داراي بناهاي بلند و ستون هاي بزرگ بود و مانند آن در هيچ جا ساخته نشده بود؟! آن ها كه در شهرها گستاخي و ستم كردند و بر تباه كاري هاي خود افزودند و به گناه و فساد آلوده شدند. خداي تو هم تازيانه ي عذاب خويش را بر آن ها زد و هلاك شان كرد!

¯¯¯

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:39  توسط جواد نعیمی  |