تبليغاتX
مبینا
وبلاگ قرآنی

 

درود بر آقاي مجيد مجيدي سينماگر و كارگردان برجسته ي ايران زمين كه شجاعانه و با صراحت براي جانبداري و دفاع از حريم پاك پيغامبر آخرين (ص) و قرآن كريم ،قلم زد و اعلام موضع كرد – دل نوشته ي زيباي ايشان را در صفحه ي 15 روزنامه ي قدس چهارشنبه 15 اسفند حتما بخوانيد –

 من نيز به عنوان يك نويسنده ي مسلمان بر دست و انديشه ي جناب مجيدي بوسه مي زنم و هم چون ايشان از همه ي كساني كه مغرضانه و كينه توزانه وحتي ناآگاهانه - در داخل ويا خارج ميهن اسلامي ما – به ساحت پاك پيامبر اعظم صلوات الله و سلامه عليه اسائه ي ادب روا مي دارند اعلام برائت و ابراز انزجار مي كنم و به جد بر اين باورم كه حضرت پيامبر ما (ص) والاترين، برجسته ترين و كامل ترين انسان  در پهنه ي جهان و در همه ي زمين و زمان است . او پيام دار خير و رحمت و بركت و مهرباني  وزيبايي و عشق و اميد و ايمان است وجز به حق سخن نمي گويد -  وما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي -  و قرآن كريم كه معجزه ي ماندگار آن بزرگوار است كلام به دور از تحريف حضرت پروردگار يگانه است.

  همواره بشكوه باد نام بلند محمد مصطفي (ص) وبر فراز باد كتاب هدايت انسان ،قرآن عظيم .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 7:21  توسط جواد نعیمی  | 

وبلاگ " کتاب شناسی جواد نعیمی " آغاز به کار کرد. من در این وبلاگ به معرفی آثار چاپ شده ام (به ترتیب انتشار ) می پردازم. نشانی کتاب شتاسی جواد نعیمی این است :

http://ketabshenasi.blogfa.com           

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:46  توسط جواد نعیمی  | 

 

 دوست عزیز! دست و دل و دیده ات بی بلا!  در حال حاضر، روز آمدترین و بلاگ من «پردیس مهتاب» است با این نشانی:

http:// javadNaeenmi.bloGfa.com

پیوند این وبلاگ را هم در همین جا می توانی بیابی

                                                            مهرت افزون، دلت شاد، لبت خندان باد!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 6:11  توسط جواد نعیمی  | 

اي كلام مبارك الله !

اي كتاب كريم!

باران معنا بر ما ببار و از سرچشمه ي خجسته ي رسول مدني مارا به مدينه ي دانش و عمل و پاكي و پيروزي رهنمون باش.

اي قرآن مقدس!

ما را تا بارگاه قدس الهي و تا سرا پرده ي ملكوت همراهي كن!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 6:17  توسط جواد نعیمی  | 

اي كتاب آسماني ! اي كلام حق! تو مارا به سوي خويشتن بخوان ! بگذار بيش تر با تو آشنا شويم و بيش از پيش تورا بخوانيم و با مفاهيم بلند و انسان سازت ، آن چنان كه شايسته و بايسته است ، انس بگيريم و با عمل به آن ها به سعادت دنيا و آخرت نايل شويم .

اي واژه هاي پاك و خوب خداوند ! هم چون باراني از رحمت وفلاح و زيبايي بر سر و جان ما بباريد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 7:7  توسط جواد نعیمی  | 

هزاران سال پيش از اين، گروهي از مردم در كنار رود بزرگ و پرآبي زندگي مي كردند. آن ها مزارع سرسبز و باغ هاي پرميوه اي داشتند. همين طور از هواي خوب، مناظر زيبا و نعمت هاي ديگر خداوند هم برخوردار بودند.

نزديك آن رود، چشمه اي هم وجود داشت كه پس از طوفان نوح (ع) پيدا شده بود. به اين چشمه روشن آب مي گفتند. و سال ها پيش تر از آن زمان، يافت پسر حضرت نوح، در كنار آن چشمه يك درخت كاج كاشته بود.

اكنون آن درخت به خوبي رشد كرده و سر به آسمان كشيده بود. مردمي كه آن جا زندگي مي كردند دست به كارهاي زشت و ناپسندي مي زدند. از همه بدتر اين كه فريب شيطان را خورده بودند و آن درخت را خداي خود مي دانستند و آن را پرستش مي كردند!

اين مردم، دوازده شهر آباد در اطراف آن رود بزرگ و پرآب داشتند. نام اين شهرها، درست اسامي ماه هاي سال شمسي ما بود! مردم آن روزگار به خاطر احترامي كه به درخت كاج مي گذاشتند، بذر آن را به همه ي شهرها بردند و در آن جا كاشتند. آن وقت، از چشمه ي روشن آب تا پاي هر بذري كه كاشته بودند، نهر آبي جاري كردند و نوشيدن آب اين نهر را هم بر خود حرام نمودند.

كم كم كار به جايي رسيد كه اگر كسي از آن آب مي نوشيد يا به چهارپاي خود مي دادند، بي درنگ او را مي كشتند؛ چون عقيده داشتند كه آن آب سهم خدايان است و زنده ماندن خدايان بستگي به آب آن نهرها دارد. آنان هم چنين يك روز از هر ماه را در يكي از شهرها عيد مي گرفتند. در آن روز، همه زير درخت كاج جمع مي شدند و گاو و گوسفندهايي را كه با خود آورده بودند، قرباني مي كردند. بعد هم با جمع آوري هيزم، آتشي برمي افروختند و حيوانات را در آتش مي انداختند و مي سوزاندند! وقتي هم كه شعله ي آتش و انبوه دود به آسمان مي رفت در برابر درخت به سجده مي افتادند و گريه و زاري سر مي دادند.

اين مراسم در همه ي شهرها اجرا مي شد، تا نوبت به شهر بزرگ و پايتخت پادشاه آن ها مي‌رسيد. در آن جا همه ي مردم جمع مي شدند و دوازده روز عيد مي گرفتند و تا مي توانستند براي درخت قرباني كرده و به اصطلاح به عبادت مي پرداختند. شيطان هم هر لحظه بر گمراهي آن ها مي افزود.

سال ها گذشت ولي آن مردم به خود نيامدند و هم چنان به كفر خويش و پرستش درخت ادامه دادند، تا اين كه خداوند پيامبري براي آن ها فرستاد.

فرستاده ي خدا، هرچه آن ها را از پرستش درخت منع كرد و به سوي خدا خواند، و هرچه پند و اندرزشان داد، در دل سنگ آنان اثري نكرد. آن ها هرگز به حرف هاي پيامبرشان گوش ندادند!

پيامبر خدا، كه سرسختي آن قوم را ديد، روي به درگاه خدا آورد و گفت:

- خدايا! اين مردم نسبت به تو كفر مي ورزند، و مرا دروغگو مي پندارند! اين ها درختي را پرستش مي كنند كه هيچ سود و زياني به حال شان ندارد. هرچه به ‌آن ها مي گويم قبول نمي‌كنند و زير بار حرف حق نمي روند.

خدايا! همه ي  درخت هايي را كه آنان مي پرستند، بخشكان!

صبح روز بعد، وقتي مردم سر از خواب برداشتند ديدند كه همه ي درخت هاي شان خشكيده‌اند! بعضي ها گفتند: لابد اين مردي كه ادعاي پيامبري مي كند، جادوگر است! عده ي  ديگري گفتند شايد خدايان از دست ما خشمگين شده اند. زيرا آن مرد به آن ها بد گفته ولي ما جلوي او را نگرفته ايم.

حالا كه اين طور است، بايد سزايش را كف دستش بگذاريم. ما بايد او را بكشيم!

همه اين سخن را پذيرفتند و آن وقت با هم فرياد زدند: «آري بايد او را كشت!» كسي كه به خدايان ما ناسزا گفته، بايد از بين برود.

اندكي بعد، آن ها به كمك يكديگر، چاه بزرگ و عميقي كندند و پيامبرشان را در آن افكندند! آن وقت يك سنگ بزرگ هم آوردند و بر دهانه ي چاه گذاشتند. آنان تا چند ساعت بعد هم، صداي او را مي شنيدند كه در چاه با خداي خويش، راز و نياز مي كرد. اما پس از آن، ديگر صدايي به گوش شان نرسيد. پيامبر خدا، در ته چاه از دنيا رفته بود.

ساعتي بعد، باد تندي وزيدن گرفت، و پس از آن ابري سياه و مرگ آور بر بالاي سرشان پديد آمد. آن گاه آتشي شعله ور از زمين برخاست و همه ي آن ها را سوزاند و نابود كرد، تا پندي باشند براي همه ي مردم دنيا!

قرآن كريم، درباره ي  اين مردم كه به آن ها اصحاب رس مي گويند، مي فرمايد:

بسياري از مردم مثل قوم عاد و ثمود، و اصحاب رس را به خاطر اين كه نشانه هاي ما و پيامبران ما را دروغ خواندند، به عذابي دردناك گرفتار نموده و نيست و نابودشان كرديم و براي پند و عبرت مردم، به آن ها مثل زديم.

به اصحاب رس، در سوره هاي «فرقان» و «ق» اشاره شده است.

¯¯¯

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 20:28  توسط جواد نعیمی  | 

سال نو،را با سلام به ساحت سالار شهيدان  حضرت ابا عبدالله الحسين(ع) وبا تلاوت وتامل در كتاب آسماني و مقدس قرآن آغاز كنيم واز كلام پاك پروردگاربهره ور شويم و از آن تبرك جوييم.

در سال مبارك نو ،انديشه ودل و عمل ما قرآني باد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:13  توسط جواد نعیمی  | 

 

 

قرآن، قلب ما را از نور كلام حق روشن مي كند،

روان مارا قرار و آرام مي بخشد،

آرايه هاي معنويت و عشق و ايمان را نثارمان مي كند،

نوري شگفت بر جان ها و دل مي تاباند،

ما را با كرامت انساني آشنا مي سازد،

جهان رابه سوي نور، رستگاري و روشنايي هدايت مي كند.

يادخدا و دستورهاي نوراني و هدايت گر او را در همه جا منتشر مي سازد.

دل و ديده و دست ما، هرگز از دامان قرآن، دور و جدا مباد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 7:47  توسط جواد نعیمی  | 

اگر هر روز به قرائت دو صفحه از كتاب آسماني و عزيز قرآن بپردازيم، در مدتي كم تر از يك سال به خواندن بك دور قرآن موفق مي شويم؟ اين كار، حداكثر  پنج تا شش  دقيقه از يك هزار و چهارصد و چهل دقيقه ي هر شبانه روز ما را به خود اختصاص خواهد داد.

شما نمي خواهيد اين كار خوب را از همين فردا آغاز كنيد؟

لطفاً مرا هم از دعا فراموش نكنيد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 21:25  توسط جواد نعیمی  | 

 

آن گاه كه اراده مي كنم با آفريدگار جهان به گفت و گو بنشينم و با او سخن بگويم، به نماز مي ايستم و آن زمان كه مي خواهم گوش دل به كلام كردگار بسپارم، به خواندن قرآن مي‌نشينم.

آن گاه كه اراده مي كنم از زمين پلي به آسمان بزنم، بر فراز شوم و به معراج بروم، به نماز مي ايستم و آن زمان كه مي خواهم دستورهاي آسماني خداوند را در زمين به اجرا درآورم و از نور هدايت پرتوبگيرم، به خواندن قرآن مي نشينم.

آن گاه كه اراده مي كنم نيازهاي خود را به پيشگاه حضرت بي نياز عرضه كنم و كالاي هدايت و رحمت از او بخرم، به نماز مي ايستم و آن زمان كه مي خواهم از سرگذشت پيشينيان بيش تر آگاه شوم و به اشاره ها و نشانه ها چشم بدوزم و از حوادث روزگار عبرت بپذيرم، به خواندن قرآن مي نشينم.

آن گاه كه اراده مي كنم به سفر سبز شكفتن بروم و در درياي نور و روشنايي شنا كنم به نماز مي ايستم و آن زمان كه مي خواهم گام در راست ترين راه حق و ايمان بگذارم و به آرامش و رامش و رستگاري نايل شوم به خواندن قرآن مي نشينم.

آن گاه كه اراده مي كنم به فواره هاي رحمت الهي چشم بدوزم و عروج واژه هاي زيبا را به تماشا بنشينم، به خواندن نماز مي ايستم و آن زمان كه مي خواهم از آبشار زيباي كلام حق تبرك جويم و با احترام به ديدار باران مهر و فضيلت و دانايي بايستم، به خواندن قرآن مي نشينم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 4:4  توسط جواد نعیمی  | 

اي كتاب آسماني ! اي قرآن عزيز!

آيه آيه ي تو درياي نور است و دانايي. وواژه واژه ات گوهر سفته ي معاني. اي برتر از هر كلام و اي روشن تر از هر چلچراغ! تو روشناي جان و جهان مايي . انوار رحمت ، پرتو معنويت و مفاهيم سرشار از عظمت خويش را سايه بان ما  در اين دنياي توفان خيز كن .

اي كتاب آسماني ! ما را در درك ودريافت محتواي بلند خود وعمل به دستورات الهي ياري فرما واز پيشگاه حضرت سبحان توفيق به زيستي را در پناه حق گرايي براي ما مسآلت فرما

اي آفتاب معارف واي خورشيد حيات بخش ! روح اتحاد و همبستگي را در دل هاي مسلمانان جهان تقويت كن و چتر دانش و شكيبايي را بر سر همگان سايه افكن ساز . باشد كه باگذشت زمان ، همگان به مظلوميت تو پي ببرند . پس آن گاه تورا به جان و دل بخرند و به معاني والايت بنگرند و به محتواي ارزشمندت دل ببندند و آن چه را كه از آنان مي خواهي به عرصه ي عمل آورند تا شاهد پيروزي را يار هماره ي خود كنند. به ياري حضرت سبحان.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 6:55  توسط جواد نعیمی  | 

هتك حرمت حريم حرم امام هادي و امام حسن عسکری عليهما السلام را كه حافظان دين و مفسران واقعي كتاب مبين اند ، به پيشگاه پيام آور آخرين و موعود زمان و زمين ، همچنين به همه ي مسلمانان جهان به ويژه شيعيان تسليت مي گويم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 6:48  توسط جواد نعیمی  | 

 

ـ اين طوري كه نمي شود ! بايد فكري اساسي كرد .

ـ بله ، درست است بايد چاره اي انديشيد

ـ من نقشه اي در سر دارم ، اگر خوب گوش كنيد آن را براي تان مي گويم .

ـ بسيار خوب ، دوستان ساكت باشيد ببينيم او چه مي گويد .

اين ها سخناني بود كه بين چند نفر از ساكنان دهكده ي « ايله » رد و بدل شد . همين حرف ها يود كه پس از آن منجر به گرفتن تصميم جديدي شد حال ببينيم ماجرا چه بود ؟

حضرت موسي (ع) به پيروان خودش دستور داده بود كه هفته اي يك روز دست از كارهاي دنيايي بردارند ، خريد و فروش نكنندو تنها به عبادت و پرستش خدا بپردازند . چنين روزي در واقع تعطيل عمومي به حساب مي آمد . براي اين كار روز شنبه برگزيده شده بود .

از آن به بعد ، روز هاي شنبه براي مردم اهميت زيادي داشت . در آن روز همه ي مردم به ستايش پروردگار مي پرداختند و دست از كارهاي ديگر مي كشيدند .

چندي پس از آن ، حضرت موسي (ع) از دنيا رفت سال ها گذشت تا اين كه نوبت به پيامبري حضرت داوود (ع) رسيد . در آن زمان گروهي از بني اسراييل در دهكده ي « ايله » كه در كنار دريا واقع شده بود ، زندگي مي كردند . آن ها هم مي بايست قانون تعطيلي روز شنبه را اجرا مي كردند . همين طور قرار شده بود كه روزهاي شنبه از دريا ماهي نگيرند . زيرا خداوند با اين فرمان مي خواست آن ها را آزمايش كند .

اتفاقاً ماهي ها هم روزهاي شنبه ، نزديك دو تخته سنگ سفيدي كه كنار ساحل قرار داشت جمع مي شدند ؛ ولي روزهاي ديگر به ته دريا مي رفتند . بنابراين ، ساكنان دهكده نمي‌توانستند در روزهاي ديگر هفته ، ماهي بگيرند . اين بود كه گروهي از آن ها دور هم نشستند و با هم مشورت كردند  و همان طور كه در آغاز داستان خوانديد ، آن ها نقشه اي كشيدند كه بتوانند از ماهي ها استفاده كنند . آنان كه مي ديدند گرفتن ماهي در روز شنبه حرام است ، دست به حيله اي زدند ! آن ها، حوض چه ها و آب گيرهايي در كنار دريا ساختند. آن وقت نهرهايي از دريا به آن جا كشيدند . روز شنبه كه ماهي ها روي آب مي آمدند ، از راه نهرها به داخل آب گيرها مي رفتند . بعد ، بني اسراييل جلو نهرها را مي بستند و ماهي ها ديگر نمي توانستند به دريا برگردند . سپس فرداي آن روز كه يك شنبه بود ، مي آمدند و ماهي ها را مي گرفتند !

عده اي از مردم كه ايمان خود را از دست نداده بودند ، اين گناه كاران را پند و اندرز مي‌دادند و از آن ها مي خواستند كه بر خلاف دستور خدا و پيامبر كاري نكنند . اما گوش آن ها بدهكار نبود و مي گفتند : ما كه روز شنبه ماهي نگرفته ايم !

ساكنان دهكده ي ايله به سه دسته تقسيم شده بودند . بيش تر آن ها همين گناه كاران بودند . عده ي كمي ، با گناه كاران مخالفت ورزيده و آنان را نصيحت مي كردند. گروه سوم هم كساني بودند كه نه ماهي مي گرفتند و نه كاري به كار ماهي گيران داشتند ! اين گروه ،به پنددهندگان مي گفتند :

ـ اين همه به خودتان زحمت ندهيد . چرا گروهي را كه خدا هلاك شان مي كند و يا عذابي درد ناك براي شان مي‌فرستد ، اين قدر پند و اندرز مي دهيد ؟

اما پند دهندگان پاسخ مي دادند :

- ما آن ها را اندرز مي دهيم كه در پيشگاه خداوند به وظيفه ي خود عمل كرده باشيم.آن ها هم شايد به خود بيايندو ديگر گناه نكنند.

مردم با ايمان كه ديگر صبرشان هم تمام شده بود، يك روز نشانه هاي عذاب خداوند را ديدند و از دهكده بيرون رفتند. در اين هنگام، همه ي گناه كاران به عذاب خداوند گرفتار شدند و پس از سه روز همه ي آن ها از بين رفتند. خداوند درباره ي اين قوم فرموده است:

پنددهندگان و خوبان را نجات داديم و گناه كاران را كه بر خود ستم مي كردند و نافرماني پروردگارشان را مي نمودند، به عذاب سخت و دردناكي دچار كرديم و چون آن ها سركشي كرده و آن چه را كه به آنان گفته بوديم عمل نكردند، ما هم آن ها را به شكل بوزينه هايي درآورديم، بعد هم هلاك شان كرده و از رحمت خويش دورشان ساختيم.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 3:23  توسط جواد نعیمی  | 

عرق از سر و رويش مي باريد! تشنگي طاقتش را به انتها رسانده بود. اما از گمشده اش خبري نبود. مرد ساربان دست هايش را سايه بان چشم هايش كرد و به دوردست ها خيره شد. در اطرافش سفره ي گسترده ي بزرگي از بيابان بود! مرد زيرلب زمزمه كرد: پس اين شتر من به كجا گريخته است؟! حسابي خسته و كوفته شده بود، اما هنوز اميد داشت و با تمام وجود بيابان را مي كاويد و پيش مي رفت ناگهان چشمش به ديوارهاي بلندي افتاد. ديوارهايي كه نشانه ي وجود يك شهر را در آن سو با خود داشت. مرد خسته با خودش گفت: بهتر است به داخل شهر بروم تا ببينم كسي شتر مرا نديده است، و به دنبال اين فكر، با قدم هايي استوار به طرف دروازه ي شهر پيش رفت

ساختمان هاي چند طبقه، درخت هاي سرسبز و پرميوه، جوي ها و نهرهاي پرآب، ستون هاي عظيم سنگي، درها و پنجره هاي گران قيمت و جواهر نشان، و زيور آلاتي كه درها و ديوارها را پوشانده بود، شگفتي مرد ساربان را چند برابر كرد! براي لحظه اي فكر كرد همه ي اين ها را در خواب مي بيند! اما نه او بيدار بود، و در باغ شداد قدم مي زد. مرد ساربان، مقداري از سنگ هاي قيمتي و طلا و جواهرات آن قصر زيبا را برداشت و از آن خارج شد. او بعدها ماجراي آن باغ بزرگ و آن كاخ عظيم را از زبان يكي از آگاهان، چنين شنيد:

در زمان هاي بسيار قديم، در اين سرزمين پادشاهي حكمران بود كه دو پسر داشت. نام آن دو «شديد» و «شداد» بود. وقتي پادشاه چشم از جهان فرو بست، فرزندان به جاي وي بر تخت سلطنت نشستند سال ها گذشت تا اين كه «شديد» هم از دنيا رفت.

حالا ديگر شداد تنها پادشاه يك كشور پهناور بود. او سال هاي بسياري زنده بود و در تمام اين مدت، حاكم سرزمين خود بود. او مردي ستمگر، خودخواه، مغرور و نادان بود. شرارت و فساد و بدي همه وجودش را فرا گرفته، و قدرت طلبي، او را سركش و طغيانگر ساخته بود. شداد نقشه ي مبارزه با خداوند را در سر داشت! او كه وصف بهشت را زياد شنيده بود، تصميم گرفت بهشتي براي خودش بسازد و به اين ترتيب با خدا مقابله كند. به همين جهت يك روز اطرافيانش را جمع كرد و به آن ها گفت:

- خوب گوش كنيد ببينيد چه مي گويم! هر چه زودتر بيابان بزرگي را پيدا كنيد و در آن يك شهر زيبا و بزرگ از طلا و نقره و سنگهاي قسمتي بسازيد.

اطرافيان شداد تعظيم كرده و گفتند: اطاعت مي شود قربان. اما... اما اين همه طلا و جواهر از كجا بياوريم؟

شداد نگاه تندي به آنها كرد و گفت:

- مگر من پادشاه همه ي اين سرزمين پهناور نيستم؟ بي درنگ گروهي را بفرستيد تا آن چه را كه لازم است از معادن گوناگون بيرون بياورند. همين طور هر چه طلا و جواهر در دست مردم ديديد، از آن ها بگيريد و همه را صرف اين كار بزرگ كنيد!

مأموران شداد از آن به بعد دست به كار شدند. آن ها از هر جا و به هر وسيله كه مي‌توانستند سنگ هاي قيمتي، طلا، جواهرات را فراهم آوردند. سال هاي زيادي كار و تلاش كردند، تا اين كه شهر بزرگ شداد ساخته و پرداخته شد. دور تا دور شهر را ديوار بلندي كشيدند و از بهترين چوب هاي موجود براي آن ، دو در بزرگ تهيه و نصب كردند. اين درها را با دانه‌هاي قيمتي مثل ياقوت آراسته بودند. در اين شهر، كاخ هاي بزرگ و سر به فلك كشيده‌اي به چشم مي خورد كه همه ي پايه هاي ساختمان هايش را از سنگ هاي گران بهايي مانند زبرجد و ياقوت ساخته بودند. در داخل اتاق ها فرش هاي زيبا و با ارزشي پهن كرده بودند. هر ساختمان در كنار يك خيابان تميز و سرسبز و پر از درخت هاي ميوه قرار داشت. در همه جا بوي خوش گلاب و مشك و زعفران پيچيده بود.

ديدني ها و زيبايي  هاي شهر، به راستي چنان بود كه هر بيننده اي را به شگفتي وا مي داشت. هيچ كس تا آن روز در هيچ جاي دنيا چنان شهر سرسبز و زيبايي نديده بود!

حالا ديگر همه چيز آماده شده و وقت آن رسيده بود كه شداد را خبر كنند، تا بيايد و از بهشت خودش ديدن كند.

شداد و لشكريانش چندين روز بار سفر مي بستند تا به سوي آن شهر كه نامش باغ يا بهشت ارم بود به راه افتادند. آن ها رفتند و رفتند تا به جايي رسيدند كه اگر يك روز و يك شب ديگر را مي پيمودند، به آن شهر مي رسيدند شداد از شادي در پوست خود نمي‌گنجيد. و با غرور خاصي پيش مي رفت. او فكر مي كرد كه بهشتي مانند بهشت خدا در زمين ساخته است كاروان شداد و همراهان هم چنان با شتاب به سوي شهر زيباي ارم پيش مي رفت، كه ناگهان نشانه هايي از عذاب خداوند پديدار شد و اندكي بعد، همه ي لشكريان شداد، همراه با خود او، به هلاكت رسيدند، و پيش از آن كه بتوانند بهشت خودساخته را تماشا كنند، سزاي تجاوزگري و گستاخي خودشان را ديدند!

قرآن كريم درباره ي  باغ شداد چنين مي گويد:

آيا نديدي كه پروردگارت با قوم عاد چه كرد؟

و نيز به اهل شهر و باغ ارم كه داراي بناهاي بلند و ستون هاي بزرگ بود و مانند آن در هيچ جا ساخته نشده بود؟! آن ها كه در شهرها گستاخي و ستم كردند و بر تباه كاري هاي خود افزودند و به گناه و فساد آلوده شدند. خداي تو هم تازيانه ي عذاب خويش را بر آن ها زد و هلاك شان كرد!

¯¯¯

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:39  توسط جواد نعیمی  |